کد خبر : 19853

دیدار با پاکبان پاکدستی که کیف پول زائرخارجی را به او برگرداند

ماجرای جالب سکه‌هایی که گم شد

ماجرای جالب سکه‌هایی که گم شد

می‌گوید که خانه‌اش ساده است و هنوز مبل ندارد: « هر شب سرم روی متکا نرفته چشمم گرم می‌شود و خوابم می‌برد. » نگاهش به نداشته های زندگی‌ شیرین است : «نه ماشین دارم نه موتور اما پاهایم سالم است، شکرخدا.» وقتی به او گفته اند «کارگر پاکدست» چشمانش تر شده از خوشحالی. روایت امانت داری های «علیرضا کربلایی خانی» خواندنی است.

به گزارش بوشهر24، نعیمه جاویدی: زندگی‌اش را متفاوت بالا و پایین و داشته‌هایش را حساب و کتاب می‌کند،‌ می‌خندد و می‌گوید: «شیوه خودم را دارم. زندگی همه بالا و پایین، سرد و گرم، سختی و شادی دارد اما زندگی کردن، بلد بودن می‌خواهد. اگر بلد باشی داشته‌های زندگی‌ات را  بشماری و ته دلت شکر خدا بگویی و او را به داده و نداده‌اش شکر کنی و راضی باشی، نداشته ها هم داشته‌هایت حساب می‌شود وگرنه که زندگی می‌شود زهر هلاهل.» کربلایی خانی روایت های جالبی از سفر به عراق، پاکدستی، پدر و خانواده اش دارد.

تو نمی توانی بروی!

گویی اربعین روایتی تمام نشدنی است. از  یک ماه قبل حکایت دلدادگی قدم‌هایی که می‌خواهند در راه اربابشان برداشته شوند تا پیاده روی باشکوه مسلمانان از هر گوشه جهان در مسیر سلام و لبیک به شاه تشنه لب، اباعبدالله(ع) را در کربلا رقم بخورد، آغاز می شود. شکوهی که در اربعین به اوج  می‌رسد اما تمام که نمی‌شود از جنسی دیگر آغاز می‌شود. روایت کربلایی خانی یکی از اینهاست. او تاکنون ۳ بار از سوی شهرداری منطقه ۱۷ برای خدمت و نظافت شهرهای زیارتی همراه با دیگران به عراق اعزام شده است. سفر سومش اما حکایت جالبی دارد: «هر سال ۸۰ نفر را به کربلا اعزام می‌کنند. ۴۰ نفر اعزام اول هستند و چند روز قبل از اربعین بر می‌گردند و گروه بعد جایگزین می‌شوند. من همیشه جزو گروه دوم بودم. دوست داشتم درست ایام اربعین و اوج شلوغی آنجا باشم. امسال اعزام ما کنسل شد. وقتی شنیدم انگار دنیا روی سرم آوار شد. گریه امانم را برید.» اینکه چه اتفاقی افتاد که کربلایی خانی هم راهی شد هم جالب است:‌ «یک روز دلم شکست و گفتم: آقا شما که می دانید من خدا،خدا می‌کنم بیایم تا زیرپای زائرانتان را با جان و دل تمیز کنم. شما که می دانید به شوق خدمت و کار می‌آیم یعنی کارم را نپسندید؟ در همین حال و هوا بودم که متوجه شدیم همسر یکی از همکاران نیاز به عمل جراحی دارد و قرار شد من راهی شوم. برای سلامتی همسرش از ته دل دعا کردم. گفتند باید خودت برای ویزا و اعزام اقدام کنی و گفتم: ای به چشم! وقتی به نجف رسیدم، احساس کردم روی ابرها راه می روم. هر روز از ساعت ۷ صبح تا یک ظهر باید خیابان اصلی حرم؛ شارع الرسول(ص) و کوچه‌های منتهی به آن را جارو می‌زدیم و بعد وقتمان آزاد بود. بعد از خدمت به زیارت می رفتم. برای مردم کشورمان دعا می‌کردم. برای همکارانم و همه آرزومندان. آخرسر هم برای خودم و خانواده‌ام.» 

دویدم تا صاحبش را پیداکنم

کیف قرمز رنگی که آن روز کربلایی خانی بین زباله‌های نزدیک در ورودی بانوان حرم امیرالمؤمنین(ع) پیدا کرد و به قول خودش یک لحظه هم صبر نکرد و دستپاچه با دویدن خودش را به مسئول گروهشان رساند تا کیف را به صاحبش برگردانند، برایش سبب خیر شد و عنوانی را پیشکش امانت داری و زحماتش کرد که می‌گوید به اندازه دریافت مدال المپیک برایش غرورآفرین بوده است: «وقتی مخزن را خالی کردم و کیف پول را دیدم به قصد اینکه بتوان نشانی از صاحب کیف پیدا کنم باز ش کردم. عکس یک خانم محجبه عرب داخل کیف بود. پولی داخل کیف نبود اما چند کارت بود احتمالاً کارت بانکی؛ یک سکه بزرگ طلای وکیوم شده عراقی هم بود. پیش خودم فکر کردم صاحب کیف حتماً دنبالش می‌گردد،‌ خودم را به مسئولمان آقای حیدری رساندم و کیف را تحویل دادم تا صاحب کیف را پیدا کنند. از من تشکر کرد اما قبل از آنکه کیف را از من بگیرد با آن کیف پول و نمای حرم آقا امیرالمؤمنین(ع) که پشت سرم بود،  از من عکس گرفت.» 

وظیفه ام بود، آقای شهردار!

مدتی بعد از برگشت زائران و خادمان اربعین حسینی از کربلا به بهانه اعیاد ربیع الاول شهرداری منطقه ۱۷ تهران برای تجلیل از پاکدستی کربلایی خانی مراسمی جمع و جور ترتیب داد. او از آن روز به عنوان یک خاطره به یادماندنی و شیرین یاد می‌کند: «نیروی خدماتی اداره هستم. ایام اربعین در قالب کارگران خدماتی به عراق می‌روم. وقتی شهردار منطقه لطف کردند و به من لوح یادبود و سکه هدیه دادند،‌ واقعاً نمی‌خواستم سکه را بگیرم چون برگرداندن کیف وظیفه من بود. آدم برای انجام وظایفش چشمداشت ندارد. شهردار گفتند برای تشویق دیگران این هدیه را در نظر گرفته‌اند. البته همکارانم از خودم بهتر هستند و بسیار زحمتکش. این روزها که دشمن قصد تفرقه بین شیعه و سنی، ایرانی و عراقی را دارد، امیدوارم این کار کوچکم به اندازه خودش هم که شده حیله کثیف دشمن را خنثی کند»  این تنها آزمون پاکدستی کربلایی خانی و سبب تجلیل از او نبوده است. او تجربه‌های شیرین دیگری هم در کارنامه‌اش دارد:‌«یکبار یک چک 7 میلیون تومانی یکی از ارباب رجوع‌ها را  پیدا کردم و به مسئولمان در اداره زیباسازی دادم تا به دست صاحبش برسد. چند بار هم پول و لوازم دیگر پیدا کرده‌ام و هربار چشم خدا را ناظر اعمالم دیده‌ام و امانت را برگردانده‌ام. در عراق در یکی از موکب‌های ایرانی هم ساعت طلایی رنگی که به نظر می‌رسید گرانقیمت باشد را به صاحبش رساندم. آن روز اگر هزار و یک سکه هم بود به صاحبش می‌رساندم و گول برق سکه ها را نمی خوردم. چون پدرم به ما یاد داده دستمان آلوده نباشد. از صدقه سر تربیت و توصیه‌های پدرم بود که حالا همه خواهر و برادرهایم موفق هستند.» 

مزدی برای پدر... 

نگاه کارگر پاکدست شهرداری به موفقیت خانواده‌اش، نگاه ارزشمندی است. وقتی از او می‌پرسی منظورت از موفقیت خواهرها و برادرهایت چیست،‌ پاسخی می‌دهد که شاید کمتر شنیده باشی: «حلال و حرام سرشان می‌شود. به زندگی خودشان قانع و شاکرند. نماز و روزه‌شان قضا نمی‌شود؛ از نظر من آدم موفق یعنی همین.» از دستان پدرش می‌گویدکه از کار سخت،‌ پینه بسته تا آتش جهنم بر آن حرام شود:‌ «پدرم در شهرستان به مهربانی، خیرخواهی و بی آزار بودن معروف است. سال‌ها سختی کار در روستا،‌ رانندگی کامیون در بیابان و بعدها هم کارگری در شهرداری را تجربه کرد تا یک لقمه نان حلال سر سفره بیاورد. مدام به ما تاکید می‌کند: مواظب دست‌هایتان باشید که آلوده نشود و آتش جهنم را نخرد. آن روز که به من گفتند «کارگر پاکدست» احساس کردم خدا من را پیش پدرم روسفید کرده و مزد زحمات او  را داده است.»

مبل نداریم؛ آرامش داریم

کارگر شهرداری است به حقوقی که می‌گیرد، نمی‌گوید «بخور، نمیر» کربلایی خانی می‌گوید: «شکر می‌کنم که شغل خوبی برای درآوردن یک لقمه نان حلال دارم. همسرم زنی بساز، مهربان و قدرشناس است. خانواده چهار نفره مان را با همان حقوقی که دارم، اداره می‌کنیم. در تهران مستاجرم. 2 پسر 14 و 4 ساله دارم. زندگی ساده و خوبی دارم.»  واژه «شکرخدا» مثل شهد شیرینی، حرف‌های کارگر پاکدست شهرداری را شیرین و شنیدنی تر می‌کند. خانه ساده ای و سنتی دارد. از آن خانه‌هایی که با هنر بانوی خانه تر و تمیز است و سلیقه دلنشین زنانه در وجب به وجب چیدمانش به چشم می‌آید اما خبری از تجمل خانه‌های امروزی در آن نیست.  چند پشتی دورتا دور اتاق چیده شده و خبری از مبل نیست، می‌گوید: «زندگی ساده و سالم را ترجیح می‌دهم به زندگی که برای تهیه اسباب آن باید مدام کار کنی یا دستت برای قرض گرفتن پیش دیگران دراز باشد. خانه و لوازم زندگی باید مایه‌ی آرامش و راحت جان آدم باشد نه بلای جانش و خوره روح و روانش.» 

خودم را با دیگران مقایسه می کنم

حواسش هست شادی زندگی دیگران، غم زندگی او نشود: «چشمم دنبال خانه و ماشین اعیانی کسی نیست. برای دارایی‌های کسی چرتکه  نمی‌اندازم و توی ذهنم ۲، ۲ تا چهار تا نمی‌کنم که خوش بحالش فلان قدر سرمایه دارد و کاش من هم داشتم. اصلاً نمی‌گذارم ذهنم برود سراغ اینکه فلانی اموالش را از کجا آورده است؟ چون خدا خودش آگاه است. اگر فکر و خیال آدم  به این حسرتها عادت کند که اصلاً آب خوش از گلویت پایین نمی‌رود و از زندگی خودت هم می‌مانی. بدتر از همه ؛ از زندگی خودت هم جا می‌مانی و شکرخدا یادت می‌رود. داشته‌های دیگران می‌شود غم زندگی تو یا به غصه خوردن  و چه کنم، چه کنم دچار می‌شوی یا  آرام نمی‌گیری که خدا چرا به بهمانی این زندگی را داده و به من نداده است.»

روزی نیست که به گفته خودش زندگی اش را با دیگران مقایسه نکند اما مقایسه گری او حکایت شیرینی دارد:‌ «هر روز زندگی‌ام را مقایسه می‌کنم با روز قبل خودم و با زندگی آن‌هایی که از من پایین تر هستند و همین چیزهایی که من در زندگی دارم، آرزوی زندگی آن‌هاست.» حرفش را می‌خورد، مثل آن‌هایی که نزدیک بوده رازی را لو دهند. حسی می‌گوید کارگر پاکدست شهرداری دستی بخشنده هم دارد و اصرار می‌کنم تا حرفش را کامل کند: «من تا کلاس پنجم ابتدایی درس خواندم اما حالا یک شغل با درآمدی مناسب و مهم‌تر از همه حلال دارم. قناعت می‌کنیم تا اگر توانستیم پس انداز هم کنیم اما اگر کار و کمکی از دستم بربیاید که لطف خدا به من بوده است و گفتن ندارد.» کربلایی خانی آرزو دارد با خانواده‌اش به کربلا برود و پس اندازهایش که کافی شد برای پسرش هدیه بخرد: «بیشتر همسن و سالانش دوچرخه و کامپیوتر دارند اما به او یاد داده‌ام چشم و دلش را تربیت کند و کاری به دیگران نداشته باشد. بالاخره یک روز خودم خوشحالش می‌کنم.»

/فارس نیوز

ارسال نظر