کد خبر : 21670

فاطمه زهرا نوذری

آن مدافع سلامت دلتنگ

از نیمه شب گذشته بالاخره شیفتش تمام می شود. طبق عادت با لباس های استریل شده و ماسک روی صورتش وارد اتاق استراحت می شود. یاد دختر چهار ساله اش می افتد . احتمالا بغل خواهرش به خواب رفته. دلش خیلی برای بچه هایش تنگ شده اما برای محافظت از آن ها نمی تواند به خانه برود؛ او شب و روز خود را با مریض های کرونایی می گذراند و از آن ها مراقبت می کند. «الهام چرا لباس هایت را عوض نمی کنی؟صورتت کبود شده است.» از فکر و خیال دختر هایش بیرون می آید. در آینه به خود نگاهی می اندازد. تمام صورتش درد می کند. زیر چشم، گونه و چونه اش بر اثر استفاده از ماسک کبود شده. دستی به صورت خود می زند. درد کل وجودش را فرا می گیرد. بعد از عوض کردن لباس ها به نماز خانه بیمارستان می رود و بر روی زمین سرد دراز می کشد. نه پتویی موجود است نه بالشت. اتاق استراحت پرسنل را برای استفاده ی بیماران خالی کرده اند و تخت ها برای استفاده مریض ها چیده اند. در این وضعیت تمام اتاق های بیمارستان برای بیماران کورنایی است. به قدری خسته است که تا چشمانش را روی هم می گذارد به خواب می رود. از صبح مراقب مریض ها بودن سخت است، آن هم بدون اسراحت کردن و غذا نخوردن. امان از خواب ها و خیال ها، در خواب هم کابوس این ویروس را می بیند و درد آن را حس می کند. این ویروس را همه جا می بیند. مترو، اتوبوس و حتی خانه اش. قطره ای اشک از چشم هایش پایین می ریزد؛ خانواده اش را آلوده شده و آن ها هم روی تخت بیمارستان هستند. از خواب بیدار می شود و به ساعت نگاه می کند. موقعش بود. شیفتش شروع می شود.

3420565

ارسال نظر